yea, it is just once

If You Want Me

Are you really here?
Are am I dreaming
?
I can't tell dreams from

truth for its been so
Long since I have
Seen You
I can hardly remember your
Face anymore


When I get
Really lonely
And the distance causes our
Silence
And I think
Of you smiling

With pride in your eyes
A lover that sighs

If you Want me
Satisfy em

If you Want me
Satisfy Me

Do you really think
That you'd believe me
When others say I Lie
I wonder if you ever could
Ever despise me
Though you know I really Try

To be the better one
To satisfy you
Because your everything
to me

And I'll do
What you ask me
If you let me be
Free

If you Want me
Satisfy
Me

If you Want me
Satisfy Me

If you Want me
Satisfy Me

If you Want me
Satisfy Me

 

 

- برمی گرده به هزار تا چیزی که باید می نوشتم در موردش و ننوشتم یا نخواستم بنویسم چون دیگه نوشتن برام سخت شده،  و چن این gap این قدر زیاده که فکر پر کردنش هم وحشتناکه... و هم چنین میلی که هنوز در من سوسو می زنه که بنویسم و بمانم ، شاید و شاید که یک شبی طلسم شکسته شد ... -در هر حال این از soundtrack های شاهکاری به نام Once هست.-

Special sonata for my new piano
آدم قصه اش را هم که حفظ باشد، بازم بعضی جاهایش را باید بنشیند و گوش بدهد؛باید حتی برای بار هزارم بخندد که در چه چیزهایی مجبور/بهتر است با بقیه شریک باشد.می نشیند و فکر می کند حرفهایت را از کجا می داند،چشم هایت را از کِی شناخته ست و نگاهت چرا برایش نوستالژی را معنی می کند...(البته این ها قسمت های خوبش بود) وقتی آستینش را بالا می زند و جایِ زخم ها را می شمُرد،وقتی فقط با یک نفس عمیق هجی می شود همه ی لحظه هایی که کورمال کورمال از آنها گذشتهاست، و وقتی شقیقه هایش التماس می کنند کمی آرام باشد،مطمئن است ... اصلا نه ، ایمان می آورد که تنهاست.(و اینها هم قسمت های بَدَش ست) آدم قصه اش را نمی تواند برای کسی بگوید، چون همان لحظه خیلی احمقانه باید بشنود که : - منم این طوری بودم، ولی ... / - سخت می گیری ... و خب انگار خیلی عجیب است که آدم بخواهد حتی در دردهاش هم یونیک باشد، خیلی عجیب!این طوری ست که قصه اش هرچقدر غم انگیز و دغدغه هایش هر چقدر عمیق باید مُدام در خودش جای خالی پیدا کند که تبدیل به گورستان شود ... باید همه آنها را دفن کرد .(این بدترین قسمت اش است) گاهی هم می شود که می نشیند و کاغذ خط خطی می کند؛ به این امید که قصه ی تازه ای بنویسد و کمی،محضِ رضایِ کسی، کمی ذوق زده شود! ... می دانی چه می شود یا بگویم؟ قصه اش را پاره می کند، و قصه ی تازه ای هم ندارد، پس می نشیند و تماشا می کند که تکرار چه ابتضالی به بار می آوردو قصه هایِ تکراری چطور مثل سیانور عمل می کنند، می نشیند و روی دیوار اعترافش را حک می کند و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازد و می خندد به همه آنها که آدم اند و قصه شان را حفظ اند و باز به بعضیجاهایش می خندد و تکرار می کنند و بعد ،آدم سعی می کند جاهایی از قصه اش را که حفظ است به یاد بیاورد...

(وباور کن که این از بدترین هم بدتر است)

Dark, please

تاریک- بالای میز می نشینم

/آن قدر در من ریشه دوانده است که نه می توانم و نه می خواهم که برود/

 /بگذار آرام بگیرد همان جایی که می دانم وجود ندارد/

/من هم جاری می شوم در همین کلمه هایی که گنگ اند و همه راه هایی که به تو می رسند و تو اما نمی دانی/

 /دلتنگی حرف تازه ای نیست، من آنقدر دفن کرده ام که دیگر به هیچ سطحی راهی نیست/

/او با امید به نفس کشیدن ادامه می دهد و من می دانم که نمی توانم/

 

نیمه تاریک- پایین میز می نشینم

/پازل است چند صد تیکه ای که می سازم و نیست... گمشده/

/چند لیوان دیگر بریزم؟/

/کجایی؟/

/می لرزم/

/من هیچ کاری نکردم... من هیچ کاری نکردم ... من هیچ کاری نکردم...من .../

.

.

.

/من هستم... می بینیَم؟می شنویم؟می خوانیم؟می بوییم؟می چشیم؟... نه؟.../

 

تاریکی مطلق- میز را بر می گر دا نم.

An addicted one

انگار که تمام مخاطب های دنیا را به گلوله بسته باشند، دنیا را از آدم هایی پر می کنند که در نگاه کورند و در گرفتن دست هایی که تمنای آرامش دارند علیل ... آنها نفرین کنندگانند به همه ی آنچه که سهم همه ما بود از یک لحظه نلرزیدن... موسیقی فیلم را گذاشته اند که یک جایی اتفاقی بشنوی و آن وقت ته چاه را لمس کنی ... درست به همان شکل که از کورترین نقطه ی زندگی ام بیرون می آیی و من نمی دانم که چرا همه راه ها آخرش به تو ختم می شود... شاید هم نمی شود و این توهمی ست که من دارم راه می روم، شاید هم من فقط یک نقطه ام... مگر نه اینکه همین اخیرا گفته شد از نقطه شروع می شود و به فضا می رسد...

مخاطب های دنیا را هم کنار بگذاریم سوم شخص ها و آنها که نمی دانی "شما"یند یا "تو" آنچنان درگیرم می کنند که به هستی هیچ کدام فکر نکنم و اجازه بدهم غوطه ور شوند در مردابی که از لحظه ها می سازم ...

مدت زیادی ست ...

 

Cold water

همین نزدیکی هاست که حجم های خالی با دروغ پر می شوند/

باید نشانه ی همان اتفاقی دانست که حتمی بود و من باور نداشتم/

اعتراف می کنم حق با تو بود/

آنها دور آتش همان قبیله ای می رقصند که مرا می سوزاند/

قبیله ای که مالِ من نیست/

و برای کشتن آنها هم دلیل کافی نیست، آنها را باید محو کرد/

انگار که همه ی دست را باخته ام/

دور می شوم...

Among this ashes

درست که حق نداشتی همین بهانه های کوچکِ خوشبختی را هم بگیری،

درست که من دیگر لبخند می زنم از روی سادگی و گذر و کلماتی از همین دست،

درست که انگار توی یه حباب نشسته باشم و معلق باشم... و سَبُک که با هر باد به سویی کشیده شوم،

درست که من خط های تا بی نهایت موازی را دوست دارم و سه نقطه ها را،

درست که نقشم را دیگر آنقدر حرفه ای بازی می کنم که حتی شک هم نمی کنند،

درست که سرعت راه رفتنم خیلی بالاست،

درست که با یک پلک زدن می فهمم دارم تو توهم دست و پا می زنم،

درست که هر بار چنگ می زنم به یک حجم خالی،

درست که تاریک است، کورسویی شاید،

سردم ست،

زیاد،

خیلی زیاد،

قبول؛

 ... اما ... اما،

خيلی چیزها درست نبود، نیست ، نخواهد بود ...

 

Wrong gun

 دود آن قدر هست که تاریک شود و عذاب وجدان را فراموش کنم،

چشم هایم را کسی نمی خواند، نمی خواهم،

فقط یک شلیک،

و خالی می شوم ...

 

Like my own sunshine

 

آن وقت ها دست هایت نزدیک بود، مثل صدایت که در اکسیژنِ هوا هر روز حل می شد و من که منتظر بودم و می دانستم یک روزی چیزی خواهد شد ... شاید این چیزی شدن باورت باشد که این قدر وجود دارد، حتی ... حتی برای فرار از تنهایی ام در تاریکی کوچه، یادت که می افتم انگار می آیی ... اصلا بیایی یا نه، ما اینجا دو تا فنجان داریم که عادت دارند پشتِ میز روبروی هم بنشینند.

-

حرفه ای بوده ام، شده ام و یا هر چه! زانوهایم که نلرزید ایمان آوردم که دیگر گذشته است، البته هنوز هم نفهمیدم وقتی روی نیمکت کنارم نشستی ... از بودنت لرزیدم یا سرمایِ هوا بود ... فرقی هم ندارد دیگر ... بگذار هرچه می خواهند در چشمانم غرق شوند ، ساحلی نیست ...

-

راه رفتن لبه ی دیوار سخت است،

خیلی خیلی سخت،

و تو نمی توانستی ...

-

راستش را بگویم مطمئن بودم که می آیی ... و می خندی و می فهمی و می روی ،

فقط گاهی عطرت راهش را به تو گم می کند و می آید بپرسد که تو کجا رفته ای،

من هم که سر بلند نمی کنم و دلخور می شود و محو،

شاید هم مثل خودت فقط توهم من است... نمی دانم ...

-

آرزویِ دست نیافتنی یعنی فانوس دریایی پیدا کنم ، بدون اینکه سر راه به گورگن برسم و یادم بیفتد آخرین بار خودم را به دستش داده ام ... لعنتی ! هنوز هم آنجا نشسته و در حالی که دود سیگار را از بینی اش بیرون می دهد پوزخند می زند... و گورها را نشان می دهد ...

باد می آید و سرد و من می لرزم ...

زیر پایم چیزی نیست...

-

ترسِ از دست دادن است که داشتنی ها را از بین می برد،

و نمی ترسم .

-

من می نویسم،

و می خوانم ،

و حرف می زنم،

و می شنوم،

و راه می روم،

و سرم شلوغ است،

و طرح هایی دارم،

و بازی می کنم،

و می بینم،

و هستم،

و گاه هایی که نیستم،

از همه بیشتر است...

Just an old perfume

نمی فهممت/ علامت سوال شده ای/ باید باورت کنم؟/ هر از چند گاه آتش می زنیَم/ نگاهِ گنگ/ عمیق/ رک و راست بگو لطفا/ من درگیرم/ نگرانتم/ باید بنویسم/ چند تا شخصیت/ نمایشنامه/ بیا تو گروه ما/ باید از یه جایی شروع کنی/ نمی شه، حاج آقا.../ التماسم می کنند و نمی شنوم/ دارند تو ذهنم دست و پا می زننن/ ننویسم می میرن ها/ تا کجا؟ جوابی هست؟/ مسخره اند/ او عوض شده/ من نمی خوام بیام/ یعنی فراموشش کردم/ من اگر جای تو بودم ... / نمی فهمی؟/ قلبم؟/ لبخند/ باید کمی سگ بود/ کسی نیست/ نگی بهش/ خوابم نمی آید/ خوابم را ربودی؟/ نمی توانم/ فیلمش تلخ بود/ روزهای تاریک/ گریه ام نمی آید/ پی سی خرابه/ دود/ بریم کوه؟/ تو می آی سینما؟/ چرا جواب ندادی؟/ توقع داری؟/ باید برم/ خداحافظی کردی؟/ امروز هستین؟ تولدِ .../ ناراحت می شی؟/ ناراحت شده؟/ می شنوی؟/ من باهات می آم/ خودِ منی ها/ با هم بریم؟/ مواظب خودت باش/ منتظرم/ هستی؟/ باید می گفتم/ نمی دونم/ کار دارم/ نیستم/ نبودم/ چیزی شده؟/ طبق معمول/ این اولین بار/ از صبح تا حالا.../ ببینمت/ کِی می رسی؟/ فردا اگه هستی میارمش/ بالاخره که چی؟/ زنگ می زنی؟/ پشیمونم/ نه، من نیستم!/ چند لحظه وقتتمو می گیره/ سردمه/ گیجم/ می خوام راه برم/ و پاییز باشه/ و سرد / تنها باشم؟/ نیستم... نیستم... نیستم... نیستم .../ اینا همه بازیه ... که نمی فهممش ...